باران معنابخش زندگي من

درباره باران

ساعت 18:26 88/12/01

سلام دختر من امروز تولد مامانيه! بهش تبريك نميگي؟! هنوز اسمي برات انتخاب نكردم آخه خيلي رو اسم حساسم ميخوام اسمي برات انتخاب كنم تا لذتشو ببري ؟! امروز بابايي برام كيبورد خريد به عنوان هديه تولد!!!   ميخوام از فردا برم ياد بگيرم براي تو عشق من بزنم...   ورزش و موسيقي تاثير خوبي رو جنين ميذاره. باعث ميشه بعدها دختره آرومي بشي...   عاشقتم... بوس بوس ...
14 بهمن 1389

ساعت 01:54 88/11/21

سلام عزيزك من   امروز وقتي كه رفتم سونوگرافي دكتر نميتونست جنسيت تورو تشخيص بده آخه خيلي تكون ميخوردي؟!!!   مامانم به آقاي دكتر گفت: مثل مامانش مي مونه داره ايروبيك كار ميكنه؟!   بعد از چند لحظه اي كه كارش تموم شد خدافظي كرد و گفت جوابو از منشيش بگيرم كه همون موقع فهميدم كه دختري!!!!!!!!!!!   اولش خيلي ناراحت شدم آخه من فكر ميكردم پسري... ولي هرچقدر زمان به ساعت  12 نزديك ميشد داشتم عاشقت ميشدم...   شايد خدا 1بار ديگه به من فرصت زندگي كردن داده يه افسانه كوچولو...   ماماني! پر از تجربه هاي تلخ وشيرينم؟! همه رو برات تعريف ميكنم تا پند بگيري...   دوست دارم....
14 بهمن 1389

ساعت 15:17 88/10/5

سلام خوشگل من امروز ساعت 20:30 وقت سونوگرافي دارم ميخوام ببينم دختري يا پسر؟! براي امروز لحظه شماري ميكنم يه جورايي حس ميكنم پسري!!!آخه هركس منو ميبينه ميگه چقدر خوشگل شدي؟! آخه از قديم گفتن هركي فرزندش پسر باشه خوشگل ميشه يا برعكس هركي دختر باشه زشت ميشه؟!!!   نميخوام ناشكري كنم يا خدا با من قهر نكنه ولي خيلي دوست دارم پسر باشي آخه تو كشور ما اولويت با مردها هست؟!!! زياد به زنها بها نميدن هر چي امتيازه مال مرداست... وارد سياست نميخوام بشم...   اسم پرهام برات انتخاب كردم. بعدها كه هنرمند شدي اين اسم برات مناسبه... بازم راضيم به حكم خدا ... خدايا هرچي دادي قبوله بالاخره هديه اي از توست...   دكتري كه ق...
14 بهمن 1389

ساعت 16:35 88/9/16

سلام عزيز دلم ا صلا حالم خوب نيست الان تو بدترين وضعيت جسمي دارم مينويسم حالت تهوع شديدي دارم دهنم مزه تلخي داره چشمام خيلي خسته هست! عزيزم امروز رفتم سونوگرافي بالاخره ديدمت؟!خانم دكتر صداي قلبتو برام گذاشت چقدر تند تند ميزد احساس كردم كه قطار از روبروم گذشت صداش خيلي بلند بود! عزيزم امروز اسانتيمتر و39ميلي متر شدي دكتر گفت:سالم هستي الان 49 روزته يعني هفت هفته هست كه من تورو دارم؟!!! گفت كه89/4/5 به دنيا مي آيي. عزيزم من چه جوري مي تونم تحمل كنم از خدا بخواه كه تحملم زياد بشه! عزيزم خواهش ميكنم به اين دردي كه ميكشم تو را قسم اگه پسر شدي سمت دود نري دوست دارم يه مرد سالم و قوي بشي و اگه دختر شدي ...
13 بهمن 1389

ساعت 16:45 88/9/18

قشنگ من قربون اون قلب مهربونت برم كه وقتي شنيدم تموم غم و غصه هامو فراموش كردم عزيز دلم تنها اميد زندگي من تويي! تو انگيزه زندگي من هستي به خاطر تو با همه ميجنگم چون تو تنها موجودي هستي كه مال خودمي ميفهمي فقط مال من..... ميدونم تو پاكترين فرزند براي من ميشي چون تو از طرف خدا براي من اومدي؟!!! دوست دارم                     ...
13 بهمن 1389

ساعت 17:55 88/9/21

سلام خشگل من قربونت برم عزيزك من! ديشب تا حالا مامان نتونسته خوب بخوابه ؟! وجود تو اميد زندگي كردن به من ميده عزيز دلم كي ميشه تو به دنيا بيايي مامان تورو بغل كنه اصلا باورم نميشه كه ميخواهي يه روزي منو مامان صدا كني! قول ميدم بهترين مامان دنيا برات باشم به شرطي كه تو هم پاكترين بچه دنيا باشي من حاضرم جونمو برات فدا كنم حاضرم بالاترين دردها و زجرهارو براي تو تحمل كنم خواهش ميكنم قدر مامانو بدون! خيلي دارم درد را تحمل ميكنم براي بودن تو... همش دارم از درد برات مينويسم چون الان فقط درده كه تو وجودمه هنوز هم تو شكل نگرفتي كه وجودشو حس كنم الان فقط قلب و مغز تو شكل گرفته... عزيزم دوست ندارم روزي با خوندن اين خاطرات د...
13 بهمن 1389

بدون عنوان

     سلام عزيز دلم امشب شب يلداست شبي كه پاييز تموم ميشه ميگن طولانيترين شب سال هست؟! عزيز من كاش الان به دنيا اومده بودي و پيش من بودي من الان توي رختخوابم      نشستم دارم براي تو عمر من مينويسم... عزيزم كي به دنيا مي آيي به مامان اميدواري بدي...                                        واقعا افسرده وعصبي هستم! متاسفم كه بايد همش غمگين بنويسم... عزيزم هميشه شاد ب...
13 بهمن 1389

ساعت 14:18 88/9/6

ديدم به خواب دوش كه ماهي برآمدي         كز عكس روي او شب هجران سرآمدي تعبير رفت يار سفر كرده مي رسد             اي كاش هر چه زودتر از در درآمدي عزيز دلم از ديشب تا حالا يه كمي حالم بهتر شده احساس ميكنم به خاطر تو حاضرم هر سختي رو تحمل كنم! عزيزم من هنوز هم باور نميكنم كه تو الان تو وجود مني؟!!! دوست دارم......ماچ ماچ                         ...
12 بهمن 1389

باران ناگهاني

  امروز دوم آذر هشتاد و هشت هست خيلي حالم بده حالت تهوع شديدي دارم   احساس ميكنم دنيا رو سرم ميچرخه تازه دو روزه سرما خوردگيم خوب   شده سه تا پني سيلين زدم امروز صبح يكي از بچه ها تو باشگاه بهم گفت :  !!! چشمات مثل زناي حامله شده بهش خنديدم گفتم مثل اينكه آفتاب زياد خورده به سرت از باشگاه مستفيم به سمت خونه ي مامانم رفتم محمد گفت امشب دير ميام دنبالت! شام مرغ داشتن غذاي مورد علاقه ام اما نميدونم چرا وقتي آماده خوردن شدم دوباره حالت تهوعه اومد سراغم مامانم گفت: شرط ميبندم حامله اي؟! عصباني شدم گفتم برو بابا منو حاملگي!...
12 بهمن 1389

88/9/3 ساعت 10:00

ا مروز حدود ساعت ده از خواب بلند شدم زنگ زدم به مامانم گفتم ميام دنبالت تا با هم بريم آزمايشگاه تا آزمايش خون بدم تا مطمئن بشم كه تو وجود داري؟! با مامانم رفتم داخل يكي از اتاقها بوي خون ميومد حالم بد بود استرس داشتم خانمه ازم خون گرفت گفت دو ساعت ديگه جواب آماده ميشه با مامانم رفتيم خونه زنگ زدم محمد گفتم بيا با هم بريم جواب آزمايشو بگيريم حدود ساعت يك دم در آزمايشگاه بوديم جواب آزمايش دستمون بود بله جواب مثبتهههههههههههههه!!!! به گريه افتادم گفتم من اين بچه رو نميخوام (باران من  من عاشقتم اون موقع به خاطره مشكلات اون حرفو زدم نه به خاطر اينكه دوستت نداشته باشم) مح...
12 بهمن 1389